۱۳۸۸ دی ۳, پنجشنبه
قصد نداشتم در رابطه با عملكرد آقای خاتمی و اصلاحات وعده داده شده ايشان فعلا اظهار نظر كنم، ولي با توجه به ارسال نامه ايشان براي من، و انتظار و تمايل دفتر ايشان به اظهار نظر، به چند كلمهای اشاره میكنم. و آقايان توجه دارند كه اينجانب همواره در گفتار و نوشتار خود صريحاللهجه بودهام. مراتب ديانت و فضل و آگاهي به مسائل روز و تعهد نسبت به وظايف دينی و ملی و سوابق درخشان و فضيلت خانوادگی جناب آقای خاتمی و مخصوصا شخصيت معنوی و اخلاقی پدر بزرگوار ايشان مرحوم آيتالله آقای حاج سيد روحالله خاتمی - طاب ثراه - براي همگان روشن است . همچنين ترديدي ندارم كه ايشان با حسن نيت و با علاقه به تحقق اهداف انقلاب اسلامی، خود را كانديدای رياست جمهوری نمودند و اصلاحاتی را به مردم وعده دادند.
مردمی كه سالهای تلخ جنگ تحميلی را تحمل نموده ولی قشر عظيمی از آنان در اثر عملكرد مسئولين و متصديان امور نسبت به وعدههای داده شده در انقلاب به يأس و نااميدی و يا به ترديد و آشفتگی و احياناً به بدبينی نسبت به آينده رسيده بودند. در چنين فضایی آقای خاتمی با شعارهای بسيار زيبا و دلنشين و مطابق خواستههاي مردم، وعده "اصلاحات" را - كه جز وفا به وعدهها و شعارهاي اوليه انقلاب نبود - به مردم اعلام نمود، و مردم نيز بر همين اساس چنان اقبالي نمودند كه برای همگان غيرمنتظره بود.
اكنون بعد از گذشت بيش از هفت سال از رياست جمهوری ايشان متأسفانه ديده میشود يأس و نااميدی و يا بدبينی مردم مجدداً به همان وضعيت زمان قبل و يا بدتر از آن رسيده است، و نيز ديده میشود قشر عظيمی از نسل جوان احساس بیهويتی میكند و به آينده خود كاملا بدبين میباشد. اينجانب نمیخواهم با بیانصافی بگويم جريان اصلاحات هيچ توفيقی به دست نياورد، اما میخواهم بگويم آنچه به دست آمد در مقابل آنچه وعده داده شده بود و امكان دسترسی به آن نيز فراهم شد و نيز در مقابل آنچه خواسته و انتظار مردم بود بسيار ناچيز میباشد. آقای خاتمی در "نامهای برای فردا" و نيز در بسياری از سخنرانیها و مصاحبههای خود سعي كردهاند علت يا علل اين ناكامی را تشريح نمايند، ولي به نظر اينجانب بيانات ايشان تاكنون قانعكننده نمیباشد. ايشان در اين رابطه چند محور را مطرح و مورد تأكيد قرار دادهاند:
۱- ايشان فرهنگ استبدادزدگی ملت ما را مطرح میكنند و اين كه سالها وقت بايد صرف شود تا اين فرهنگ غلط از بين برود. در وجود فرهنگ استبدادزدگی بحثی و اختلافی نيست، اما سخن اين است كه چرا ما در عمل به اين فرهنگ مشروعيت میدهيم؟ چرا ما در عمل تسليم خواستههای متوليان اين فرهنگ شديم؟ و چرا به جای اين كه با توكل به خدای متعال و اعتماد به نفس تسليم رضای خدا و خواسته مردم شويم، در هر فرصتی كه پيش آمد سرانجام راضی نمودن متوليان فرهنگ استبدادزدگی را ترجيح داديم؟
بديهی است در چنين فضايی استبداد به خود مشروعيت قانونی میدهد و به دنبال آن خواستههای ناشی از فرهنگ استبدادزدگی شكل قانونی به خود میگيرد و قهراً زور و خشونت نيز عملاً قانونی میگردد. انسان اگر - فرضاً - در برابر قدرتها توان مقاومت نداشته باشد، انتظار میرود حداقل توجيهگر و مجری مظالم و كارهای خلاف آنان نباشد و يا با سكوت خود روی آنها صحه نگذارد.
۲- ايشان در نامه اخير خود و در جاهای ديگر گفتهاند: "بايد اين پندار غلط را از ذهن خود بزداييم كه برای رهایی بايد منتظر قهرمان بود."
کسی نگفته است كه مردم ما منتظر آمدن قهرمانی از غيب و رها نمودن آنان از وضعيت كنونی میباشند. بلكه بحث اين است كه مردم ما در جريان اصلاحات كار خود را به بهترين وجه انجام دادند، و با آن همه تلاش و تبليغات مسموم و انحرافی جناح مخالف اصلاحات، دو مرتبه به صحنه آمدند و رأی چشمگيری دادند، و در هر فرصتی كه پيش میآمد از شعارهای اصلاحات و شخص ايشان پشتيباني نمودند. آيا انتظار مردم از آقای خاتمی برای عمل به وعدههای خود كه مورد تأكيد و تأييد آنان بود به معنای انتظار قهرمان شدن ايشان بود؟ مگر مردم چه كاری بايد میكردند و نكردند؟
آقای خاتمی موانع سر راه اصلاحات - چه موانع به اصطلاح قانونی و يا غير آنها - را چه هنگامی برای مردم تشريح نمود و از آنان كمک خواست و مردم به ايشان پاسخ مثبت ندادند؟ در شرايطي كه جناح مخالف اصلاحات به كارشكنی و سنگاندازی خود ادامه میداد، حداقل چيزی كه مردم از آقای خاتمی انتظار داشتند اين بود كه صريحاً با مردم صحبت كند و عذر خود را به مردم بگويد و از مردم بخواهد عذر او را پذيرفته و آبرومندانه كنار رود. كنار رفتن آبرومندانه مستلزم و يا به معنای معارضه با حاكميت نمیباشد، بلكه قطعیترين پيامد و اثر آن حفظ حيثيت و جاذبه جريان اصلاحات و شخص ايشان بود، و قهراً ايشان میتوانست در آينده منشا تحول و تداوم راه اصلاحات باشد.
اما در پيش گرفتن سياست دوپهلو حرف زدن و در عمل جناح اقتدارگرا را راضی نمودن و حقيقت را قربانی مصلحت كردن و عدالت را در موارد گوناگون و نسبت به افراد زيادی قربانی مظالم تحميلی و ناخواسته نمودن، عاقبتی جز همين وضعيت كه پيش آمده است ندارد.
۳- ايشان میگويد: "زور و خشونت را نبايد و نمیتوان با زور و خشونت پاسخ داد." منتقدين سياستهای آقای خاتمی هيچ گاه نگفتهاند زور و خشونت طرف مخالف اصلاحات را بايد با زور و خشونت پاسخ داد، بلكه میگويند: چرا عملا با سياست محافظهكاری و دوپهلو عمل كردن و حقايق را از مردم پنهان نمودن، به زور و خشونت اقتدارگرايان مشروعيت بخشيده شده و تحكيم گرديد؟
كسانی به زور و خشونت متوسل میشوند كه در بين مردم جايگاه و خواستگاهی ندارند، اما جريان اصلاحات كه در آغاز دارای پشتوانه قوی مردمی بود چه نيازی به توسل به زور و خشونت داشت؟ مردمسالاری وقتی از شعار به عمل میرسد كه مردم كاملاً در جريان كارشكنیهای مخالفين اصلاحات قرار گيرند. طبيعی است هنگامی كه آقای خاتمی سياست محافظهكاری و ملاحظه بيش از اندازه رقبای اصلاحات را پيش میگيرد، مردم بتدريج از شخص و جريان وابسته به ايشان و نيز از اصلاحات مأيوس و نااميد میشوند، كه نمونه آن را در انتخابات شوراها و در جريان رد صلاحيتها و تحصن تعدادی از نمايندگان مجلس ديديم.
اشتباه بزرگ ايشان اين بود كه از همان روزهای اول رياست جمهوری و تعيين اعضای كابينه - كه جناح اقتدارگرا در ضعف كامل و حتی شوک غيرمنتظره بود - به جای اتخاذ سياست متكی به خود و انتخاب افرادی كه خود تشخيص میداد، با داشتن سرمايه عظيم رأي مردم، افراد و سياستهای تحميل شده را قبول نمود و كسانی را كه به كمتر از نابودی او راضی نبودند حيات سياسی دوباره بخشيد و به آنان مشروعيت داد، و در اين رابطه بسياری از علاقهمندان و همفكران خود را از دست داد.
همين اشتباه كليدی ايشان سرآغاز انحراف در مسير اصلاحات بود، و همه ديديم كه متعاقب آن، آقای خاتمی مجبور شد در هر مورد رضايت آنان را جلب كند. و بدون گرفتن امتيازی پيوسته به آنان امتياز داد، تا رسيد به وضعيت كنوني كه متأسفانه دولت او تقريباً در مسائل اساسی كشور در حاشيه قرار گرفته و تصميمگيريهای اصولی كشور در جای ديگر توسط همان جناحی انجام میشود كه ايشان مرتباً به آنان امتياز میداد، و با اين حال نمیدانم چرا ايشان همين حقيقت را صريحاً به مردم نمیگويد؟
از خدای متعال حسن عاقبت برای همگان و عزت و سربلندی اسلام و ملت شريف ايران را مسألت دارم.
والسلام علی جميع اخواننا المسلمين.
۲۰ مرداد ۱۳۸۳
قم المقدسة - حسينعلی منتظری
پ: خدا وكيلي اين نامه احسنت نداره؟
مردمی كه سالهای تلخ جنگ تحميلی را تحمل نموده ولی قشر عظيمی از آنان در اثر عملكرد مسئولين و متصديان امور نسبت به وعدههای داده شده در انقلاب به يأس و نااميدی و يا به ترديد و آشفتگی و احياناً به بدبينی نسبت به آينده رسيده بودند. در چنين فضایی آقای خاتمی با شعارهای بسيار زيبا و دلنشين و مطابق خواستههاي مردم، وعده "اصلاحات" را - كه جز وفا به وعدهها و شعارهاي اوليه انقلاب نبود - به مردم اعلام نمود، و مردم نيز بر همين اساس چنان اقبالي نمودند كه برای همگان غيرمنتظره بود.
اكنون بعد از گذشت بيش از هفت سال از رياست جمهوری ايشان متأسفانه ديده میشود يأس و نااميدی و يا بدبينی مردم مجدداً به همان وضعيت زمان قبل و يا بدتر از آن رسيده است، و نيز ديده میشود قشر عظيمی از نسل جوان احساس بیهويتی میكند و به آينده خود كاملا بدبين میباشد. اينجانب نمیخواهم با بیانصافی بگويم جريان اصلاحات هيچ توفيقی به دست نياورد، اما میخواهم بگويم آنچه به دست آمد در مقابل آنچه وعده داده شده بود و امكان دسترسی به آن نيز فراهم شد و نيز در مقابل آنچه خواسته و انتظار مردم بود بسيار ناچيز میباشد. آقای خاتمی در "نامهای برای فردا" و نيز در بسياری از سخنرانیها و مصاحبههای خود سعي كردهاند علت يا علل اين ناكامی را تشريح نمايند، ولي به نظر اينجانب بيانات ايشان تاكنون قانعكننده نمیباشد. ايشان در اين رابطه چند محور را مطرح و مورد تأكيد قرار دادهاند:
۱- ايشان فرهنگ استبدادزدگی ملت ما را مطرح میكنند و اين كه سالها وقت بايد صرف شود تا اين فرهنگ غلط از بين برود. در وجود فرهنگ استبدادزدگی بحثی و اختلافی نيست، اما سخن اين است كه چرا ما در عمل به اين فرهنگ مشروعيت میدهيم؟ چرا ما در عمل تسليم خواستههای متوليان اين فرهنگ شديم؟ و چرا به جای اين كه با توكل به خدای متعال و اعتماد به نفس تسليم رضای خدا و خواسته مردم شويم، در هر فرصتی كه پيش آمد سرانجام راضی نمودن متوليان فرهنگ استبدادزدگی را ترجيح داديم؟
بديهی است در چنين فضايی استبداد به خود مشروعيت قانونی میدهد و به دنبال آن خواستههای ناشی از فرهنگ استبدادزدگی شكل قانونی به خود میگيرد و قهراً زور و خشونت نيز عملاً قانونی میگردد. انسان اگر - فرضاً - در برابر قدرتها توان مقاومت نداشته باشد، انتظار میرود حداقل توجيهگر و مجری مظالم و كارهای خلاف آنان نباشد و يا با سكوت خود روی آنها صحه نگذارد.
۲- ايشان در نامه اخير خود و در جاهای ديگر گفتهاند: "بايد اين پندار غلط را از ذهن خود بزداييم كه برای رهایی بايد منتظر قهرمان بود."
کسی نگفته است كه مردم ما منتظر آمدن قهرمانی از غيب و رها نمودن آنان از وضعيت كنونی میباشند. بلكه بحث اين است كه مردم ما در جريان اصلاحات كار خود را به بهترين وجه انجام دادند، و با آن همه تلاش و تبليغات مسموم و انحرافی جناح مخالف اصلاحات، دو مرتبه به صحنه آمدند و رأی چشمگيری دادند، و در هر فرصتی كه پيش میآمد از شعارهای اصلاحات و شخص ايشان پشتيباني نمودند. آيا انتظار مردم از آقای خاتمی برای عمل به وعدههای خود كه مورد تأكيد و تأييد آنان بود به معنای انتظار قهرمان شدن ايشان بود؟ مگر مردم چه كاری بايد میكردند و نكردند؟
آقای خاتمی موانع سر راه اصلاحات - چه موانع به اصطلاح قانونی و يا غير آنها - را چه هنگامی برای مردم تشريح نمود و از آنان كمک خواست و مردم به ايشان پاسخ مثبت ندادند؟ در شرايطي كه جناح مخالف اصلاحات به كارشكنی و سنگاندازی خود ادامه میداد، حداقل چيزی كه مردم از آقای خاتمی انتظار داشتند اين بود كه صريحاً با مردم صحبت كند و عذر خود را به مردم بگويد و از مردم بخواهد عذر او را پذيرفته و آبرومندانه كنار رود. كنار رفتن آبرومندانه مستلزم و يا به معنای معارضه با حاكميت نمیباشد، بلكه قطعیترين پيامد و اثر آن حفظ حيثيت و جاذبه جريان اصلاحات و شخص ايشان بود، و قهراً ايشان میتوانست در آينده منشا تحول و تداوم راه اصلاحات باشد.
اما در پيش گرفتن سياست دوپهلو حرف زدن و در عمل جناح اقتدارگرا را راضی نمودن و حقيقت را قربانی مصلحت كردن و عدالت را در موارد گوناگون و نسبت به افراد زيادی قربانی مظالم تحميلی و ناخواسته نمودن، عاقبتی جز همين وضعيت كه پيش آمده است ندارد.
۳- ايشان میگويد: "زور و خشونت را نبايد و نمیتوان با زور و خشونت پاسخ داد." منتقدين سياستهای آقای خاتمی هيچ گاه نگفتهاند زور و خشونت طرف مخالف اصلاحات را بايد با زور و خشونت پاسخ داد، بلكه میگويند: چرا عملا با سياست محافظهكاری و دوپهلو عمل كردن و حقايق را از مردم پنهان نمودن، به زور و خشونت اقتدارگرايان مشروعيت بخشيده شده و تحكيم گرديد؟
كسانی به زور و خشونت متوسل میشوند كه در بين مردم جايگاه و خواستگاهی ندارند، اما جريان اصلاحات كه در آغاز دارای پشتوانه قوی مردمی بود چه نيازی به توسل به زور و خشونت داشت؟ مردمسالاری وقتی از شعار به عمل میرسد كه مردم كاملاً در جريان كارشكنیهای مخالفين اصلاحات قرار گيرند. طبيعی است هنگامی كه آقای خاتمی سياست محافظهكاری و ملاحظه بيش از اندازه رقبای اصلاحات را پيش میگيرد، مردم بتدريج از شخص و جريان وابسته به ايشان و نيز از اصلاحات مأيوس و نااميد میشوند، كه نمونه آن را در انتخابات شوراها و در جريان رد صلاحيتها و تحصن تعدادی از نمايندگان مجلس ديديم.
اشتباه بزرگ ايشان اين بود كه از همان روزهای اول رياست جمهوری و تعيين اعضای كابينه - كه جناح اقتدارگرا در ضعف كامل و حتی شوک غيرمنتظره بود - به جای اتخاذ سياست متكی به خود و انتخاب افرادی كه خود تشخيص میداد، با داشتن سرمايه عظيم رأي مردم، افراد و سياستهای تحميل شده را قبول نمود و كسانی را كه به كمتر از نابودی او راضی نبودند حيات سياسی دوباره بخشيد و به آنان مشروعيت داد، و در اين رابطه بسياری از علاقهمندان و همفكران خود را از دست داد.
همين اشتباه كليدی ايشان سرآغاز انحراف در مسير اصلاحات بود، و همه ديديم كه متعاقب آن، آقای خاتمی مجبور شد در هر مورد رضايت آنان را جلب كند. و بدون گرفتن امتيازی پيوسته به آنان امتياز داد، تا رسيد به وضعيت كنوني كه متأسفانه دولت او تقريباً در مسائل اساسی كشور در حاشيه قرار گرفته و تصميمگيريهای اصولی كشور در جای ديگر توسط همان جناحی انجام میشود كه ايشان مرتباً به آنان امتياز میداد، و با اين حال نمیدانم چرا ايشان همين حقيقت را صريحاً به مردم نمیگويد؟
از خدای متعال حسن عاقبت برای همگان و عزت و سربلندی اسلام و ملت شريف ايران را مسألت دارم.
والسلام علی جميع اخواننا المسلمين.
۲۰ مرداد ۱۳۸۳
قم المقدسة - حسينعلی منتظری
پ: خدا وكيلي اين نامه احسنت نداره؟
۱۳۸۸ آذر ۳۰, دوشنبه
...
پدر مرا به بخش، سالها در حبس خانگی بودی ولی به علت سکوت مرگباری که ایران را فرا گرفته بود و خفقانی که گلوی ما را میفشرد، مظلومیت ات را فریاد نزدم و ستمگران را رسوا نکردم.
...
ترا پدر میخوانم، زیرا حمایت از زندانیان سیاسی را از تو فرا گرفتم که بخاطر آنان از کلیه مناصب دولتی و حتی رهبری حکومت جمهوری اسلامی ایران چشم پوشیدی- ترا پدر میخوانم زیرا از تو آموختم چگونه از مظلوم دفاع کنم بدون آن که علیه ظالم دست به خشونت زنم- از تو یاد گرفتم که سکوت مظلوم یاری رساندن به ظالم است و نباید که ساکت بنشینیم- پدر فراوان از تو آموختم، هر چند که رسم شاگردی و فرزندی را به جا نیاوردم.
...
پدر ما را به بخش که تو بزرگواری. پدر کوتاهی فرزندانت را تاریخ جبران خواهد کرد. تاریخ در مورد ستمی که بر تو رفت و آزاده گی تو کتابها خواهد نوشت. تو در یادها زنده هستی تا عدالت و انسانیت زنده است.
یکی از میلیونها مرید و شاگردت
شیرین عبادی
در خبرنامه اميركبير متن كامل پيام تسليت شيرين عبادي در دسترس است.
پدر مرا به بخش، سالها در حبس خانگی بودی ولی به علت سکوت مرگباری که ایران را فرا گرفته بود و خفقانی که گلوی ما را میفشرد، مظلومیت ات را فریاد نزدم و ستمگران را رسوا نکردم.
...
ترا پدر میخوانم، زیرا حمایت از زندانیان سیاسی را از تو فرا گرفتم که بخاطر آنان از کلیه مناصب دولتی و حتی رهبری حکومت جمهوری اسلامی ایران چشم پوشیدی- ترا پدر میخوانم زیرا از تو آموختم چگونه از مظلوم دفاع کنم بدون آن که علیه ظالم دست به خشونت زنم- از تو یاد گرفتم که سکوت مظلوم یاری رساندن به ظالم است و نباید که ساکت بنشینیم- پدر فراوان از تو آموختم، هر چند که رسم شاگردی و فرزندی را به جا نیاوردم.
...
پدر ما را به بخش که تو بزرگواری. پدر کوتاهی فرزندانت را تاریخ جبران خواهد کرد. تاریخ در مورد ستمی که بر تو رفت و آزاده گی تو کتابها خواهد نوشت. تو در یادها زنده هستی تا عدالت و انسانیت زنده است.
یکی از میلیونها مرید و شاگردت
شیرین عبادی
در خبرنامه اميركبير متن كامل پيام تسليت شيرين عبادي در دسترس است.
۱۳۸۸ آذر ۲۹, یکشنبه
۱۳۸۸ آذر ۲۲, یکشنبه
...
نميدونم! صبح داشتم به اين فكر ميكردم كه سال از اين بدتر توي زندگيم نداشتم؛ اما اين واقعيت نداره... امسال سال بزرگي بود. سال خوبي نبود ولي از اون سالهايي بود كه نه تنها من، فكر ميكنم هيچكس از يادش نميره. اما، اگه بخوام به صورت "فردي" بهش نگاه كنم؛ سال خوب و مثبتي براي من بود. از اون سالهايي بود كه توش واقعاً بزرگ شدم و چند سال به عمر و تجربه ام اضافه شد. طي كردن اين روزهاي هيجان، كنترل خشم و احساسات، ... روزهاي اتخاذ تصميمهاي سخت، طي كردن روزهاي "واقعي"، انتخاب بين صحيح و غلط... سال سخت، ولي خوبي بود.
هنوز تموم نشده، امسال رو ميگم. هنوز تموم نشده. ۳ ماه هنوز باقي مونده و فكر ميكنم اين ۳ ماه باقي مونده هم مثل ماههاي گذشته ي اين سال، به اندازه ي سالها به سن و اندازه و شناخت (نمينويسم شعور) نه تنها من، كه يك ملت اضافه ميكنه.
امسال از اون سالهاييه كه بعدها از حتي به ياد آوردنش افتخار ميكنيم. از اون موقعيتهايي كه بخاطرش، آبرويي به وسعت يك ملت توي تاريخ بدست آورديم.
دلم براي امسال تنگ ميشه. نه اينكه تلخيها و ضجههاش رو از ياد برده باشم؛ نه... اما بايد قبول كنيم كه ياد گرفتن اينكه بعد از فاجعههايي كه گاه و بيگاه به سر آدم ميآد (و توي اين يكسال كم هم نبودند)، اتفاقات تلخي كه حس ميكني ديگه از زير بار غمش كمرت صاف نميشه؛ به خودت بياي، اشكهات رو پاك كني و با بغضي كه توي گلوت هست، خشمت رو به يك تصميم، به يك حركت عقلاني تبديل كني، كار ساده اي نيست.
"ما، كساني هستيم كه در يك سال ۲۰ سال بزرگ شديم؛ جواناني كه ديگر هرگز از طرف بزرگترها به بيخيالي و بيعقلي و بچگي متهم نميشويم"
نميدونم! صبح داشتم به اين فكر ميكردم كه سال از اين بدتر توي زندگيم نداشتم؛ اما اين واقعيت نداره... امسال سال بزرگي بود. سال خوبي نبود ولي از اون سالهايي بود كه نه تنها من، فكر ميكنم هيچكس از يادش نميره. اما، اگه بخوام به صورت "فردي" بهش نگاه كنم؛ سال خوب و مثبتي براي من بود. از اون سالهايي بود كه توش واقعاً بزرگ شدم و چند سال به عمر و تجربه ام اضافه شد. طي كردن اين روزهاي هيجان، كنترل خشم و احساسات، ... روزهاي اتخاذ تصميمهاي سخت، طي كردن روزهاي "واقعي"، انتخاب بين صحيح و غلط... سال سخت، ولي خوبي بود.
هنوز تموم نشده، امسال رو ميگم. هنوز تموم نشده. ۳ ماه هنوز باقي مونده و فكر ميكنم اين ۳ ماه باقي مونده هم مثل ماههاي گذشته ي اين سال، به اندازه ي سالها به سن و اندازه و شناخت (نمينويسم شعور) نه تنها من، كه يك ملت اضافه ميكنه.
امسال از اون سالهاييه كه بعدها از حتي به ياد آوردنش افتخار ميكنيم. از اون موقعيتهايي كه بخاطرش، آبرويي به وسعت يك ملت توي تاريخ بدست آورديم.
دلم براي امسال تنگ ميشه. نه اينكه تلخيها و ضجههاش رو از ياد برده باشم؛ نه... اما بايد قبول كنيم كه ياد گرفتن اينكه بعد از فاجعههايي كه گاه و بيگاه به سر آدم ميآد (و توي اين يكسال كم هم نبودند)، اتفاقات تلخي كه حس ميكني ديگه از زير بار غمش كمرت صاف نميشه؛ به خودت بياي، اشكهات رو پاك كني و با بغضي كه توي گلوت هست، خشمت رو به يك تصميم، به يك حركت عقلاني تبديل كني، كار ساده اي نيست.
"ما، كساني هستيم كه در يك سال ۲۰ سال بزرگ شديم؛ جواناني كه ديگر هرگز از طرف بزرگترها به بيخيالي و بيعقلي و بچگي متهم نميشويم"
۱۳۸۸ آذر ۵, پنجشنبه
گاه رویاها و آرزوهایم
آنقدر کوچک و ساده و دورند
که رسیدن به دست نیافتنی ترین قله ها
در برابرش
به سادگی چیدن شاخه گل بابونه است
رویاهایی به بزرگی سه حرف:
"نرو"
و گاه
همین آرزوهای ساده
با اشک
چنان ترکیب سنگینی در سرم می سازد
که گردنم را تاب نگهدشتن اش نیست
آنقدر کوچک و ساده و دورند
که رسیدن به دست نیافتنی ترین قله ها
در برابرش
به سادگی چیدن شاخه گل بابونه است
رویاهایی به بزرگی سه حرف:
"نرو"
و گاه
همین آرزوهای ساده
با اشک
چنان ترکیب سنگینی در سرم می سازد
که گردنم را تاب نگهدشتن اش نیست
۱۳۸۸ آبان ۱۰, یکشنبه
اين همان ملكه سراسر زمين است
هموست كه با تو سخن ميگويد
آنكه زيبايي اش را با تو به باور رسيد
مهمان من
اين بار ميزبان تو
معبدي ست كه زمين اش
زير ضربه قدمهايت ميلرزد
و درهايش به يكباره پيش رويت باز ميشود
□
بيا
پيشتر بيا
كه زمان ايستادنت
هستي ام
نيست ميشود
و آنگاه كه مينشيني
به پايت ميافتد
□
حيرت تمام زندگي را در چشمانم نميبيني؟
من همانم كه به چشم بر هم زدني
وجودم را
كه تجلي تمامي زيباييهاي جهان است
به آتش ميكشم
تا معجزه ي چشمانت را
آن زمان كه آتش را گلستان ميكني
از ميان شعله ها به نظاره بنشينم
□
بيا
قدم به ميان آتش بگذار
كه هميشه
آنچه ميسوزد
نميسوزاند
بيا تا ببيني
خنكاي باران و بوي بهشت را
چه ساده برايت
به قربانگاه ميبرم
□
گوش كن
نميشنوي؟
اين صداي قرقاولان مست است
بر شاخه ها
كه آواز شعف سر داده اند
آنان كه
آرامش نفسهايت
نميهراساندشان
□
چشم كه ميگشايي
انگار
آفتاب ميان قطرات باران
طلوع ميكند
و زمين خشك
با طعم آفتاب و باران
سبز ميشود
□
افسونگرا
اين معبد كهنه
با معجزه لمس سرانگشتان سبزت
زيبا ميشود
معبدي كه زمان بدرقه
پيش پاي قدمهايت
ويران ميشود
۱۳۸۸ آبان ۹, شنبه
خواب... خواب...
آنچه نداشتيم
و هر آنچه داشتيم
اشتياق...
.
.
.
بي خواب زندگي ميكنم
اما
تو به من بگو
با اشتياق چه كنم؟
در آغوشت ميگيرم و جهان زيبا ميشود
۱۳۸۸ آبان ۶, چهارشنبه
اعصاب و روان ندارم... مرتب دارم حرص ميخورم
(چرا عادت كردم به اينكه هي بگم اعصابم خرابه؟ چرا همش فكر ميكنم همه چيز بد و ناجور داره پيش ميره؟ اينكه تمام جامعه دور و اطرافم تبديل شده به فضاي شك و دو دلي؛ اينكه يه مدته مشكلاتي پيش اومده كه هنوز هم حل نشده؛ اينكه سعي ميكنم به جاي مواجه شدن با مسايلي كه پيش مياد، ازشون فرار كنم؛ اينكه ناراحتي اطرافيانم هميشه باعث ناراحتي من ميشه و اطرافيانم هم در حال حاضر همه ناراحتن؛ و ... هيچ كدوم از اينا دليل مناسبي نيستن براي اينكه هروقت ميخوام چيزي بنويسم، با اين شروع كنم كه: اعصابم خرابه
پس از اول شروع ميكنم
امروز 29 مهرماه سال 1388، چهارشنبه است. فعلاً ساعت 7 صبحه و من نشسته ام و دارم سعي ميكنم 4 خط بنويسم. كمي بيحوصله ام اما نه اونقدر كه بخوام بخاطرش اخم كنم. اين يكي دو روزه، يه جورايي احساس تازگي ميكنم و همين احساس تازگي بهم كمك ميكنه كه كمي وقايع اطرافم رو راحتتر تحمل كنم؛ با اينكه كلي سئوال از رفتار اطرافيانم برام پيش اومده كه واقعاً با عقل خودم نميتونم براشون جوابي پيدا كنم. اصليترين سئوال (كه ميشه گفت اغلب در موارد مختلف، مشتركه) اينه: چرا اونقدري كه ما به اطرافيانمون اهميت ميديم، سعي ميكنيم اونا رو درك كنيم، بقيه اينجوري نيستن؟ چرا ما رو نميفهمن؟ مواردي كه توي زندگي ما وجود داره چيزاي خيلي شاق و عجيبي نيستن، چرا اونا رو درك نميكنن؟
اينكه آدم احساس كنه داره به سختي با يكي كشتي ميگيره و هيچ كس نيست كه كمي، سوت و دست كه پيشكش، فقط حضور داشته باشه، يه كم ناراحت كننده است؛ اونم براي كسي كه براي تشويق يك راه رفتن ساده ي ملت، حلق و گلوي خودش رو پاره ميكنه
نميدونم چرا يادم افتاد به فيلم نون و گلدون مخملباف! يادمه يكي از شخصيتهاي اصلي فيلم در جواب شخصيت همراهش گفت: «آره، من مادر بشريتم، تو هم بشو پدرش» يا يه چيزي شبيه اين. يادمه اون موقع برام خيلي جالب و از طرفي عجيب بودكه يه نوجووني، هدف و راهي كه براي آينده ي طولاني مدتش داره ترسيم ميكنه اينه كه مادر، يا پدر بشريت باشه
اما... باور كنين من قصد نداشتم مادر بشريت باشم (فكر ميكنم پدر بشريت بودن خيلي سادهتر از مادر بودنه!) اما مدتهاي درااااااااازيه كه دارم يه جوري رفتار ميكنم كه دست كمي با مادر بشريت كه نه، ولي لااقل لَلِه ي اطرافيانم، ندارم.اين نقش، نه براي خودم جالبه، به اين جهت كه بدون باورش، خودم رو مجبور به بازيش كردم؛ نه براي معدود كسايي كه شخصيت اصلي من رو باور كردن. ضعف بنيادي اين نقش بازي كردن اينجا خودش رو نشون ميده كه تا يه زماني شما ميتوني ادامه اش بدي. اگر توي اين مدت اين نقش رو باورش كردي (يا لااقل بهش تسليم شدي) كه خوب، همه چيز رديفه و همه راضين از وضعيت موجود. اما... اگه نتوني باهاش كنار بياي، رفته رفته گندش درمياد، همه شاكي ميشن، اعتراض ميكنن و دست آخر تنها كاري كه ميكنن اينه كه يه نشان «تمشك طلايي» بهت ميدن
توصيه: اگه ميخواي خودت باشي، و جرأتش رو هم داري، بايد خودت رو براي «با لبخند» دريافت كردن جايزه ات، حتي اگه تمشك طلايي باشه آماده كني
۱۳۸۸ مهر ۲۷, دوشنبه
هميشه وقتي ذهنم به حوزه حقوق زنان وارد ميشود، اين به ذهنم ميرسد كه كشور ما، در مقايسه با كشورهاي ديگر كه زنان گرفتار فرهنگ ريشه دار خشونت مردان اند؛ وضعيت ديگري دارد. زنان ما بايد با مرداني به مقابله بپردازند كه با اتكاء به حقوق حقه و قانونيشان كه از سوي دستگاه قانوني و قضايي كشور به آنها داده شده، در حال جذب و اجراي فرهنگي هستند كه اعمال خشونت را بر زنان غير انساني نميداند؛ فرهنگي كه وجودش، راه متوليان مذهب و آمران سياست را هموارتر ميكند تا عدم وجودش
۱۳۸۸ مهر ۲۶, یکشنبه
وضعيت پيش آمده براي ذهن و روحم، وضعيت جالبي نيست، اصلاً نيست. اين به هم ريختگي را زماني كه مسئله دلارا هم پيش آمد، و زمان اعدام ماكان، و حسين و ... هم داشتم؛ اما حالا
....
تفاوت را نميفهمم. شايد همان موقع هم همين حس را داشتم. اين حس كه "بدتر از اين حال سراغ ندارم" اما... در حال حاضر با علم بر اين كه "بدتر از اين هم ممكن است" با افسردگي ام سر ميكنم.
گهگاه فكر ميكنم شخصيتي هستم كه توانايي دارم كه هر نوع ترس و خشونت را تحمل كنم؛ و اغلب هم اينطور است. (شايد اين شخصيت سازي كاذب است و از آن جهت كه براي رويارويي با موقعيتهاي ابلهانه زندگي نياز به اين نوع از شخصيت دارم) را اما حالا، در همين لحظه، آن تصوري كه از خودم براي خودم ساخته بودم، آنقدر دور از دسترس بنظر مي آيد كه مات و مبهوت، فقط نظاره گرم
چيزي كه اتفاق افتاد اين بود: بالاخره به اين نتيجه رسيدم كه در كشوري زندگي ميكنم كه خشونت، تبديل به جزء لاينفك و مقبولش شده است. و ... مردمي را ميبينم كه به سختي و با فلاكت تلاش ميكنند كه در مقابل اين روند مقاومت كنند؛ مردمي (به باور من) در اكثريت؛ مردمي كه در سكوت، براي كتك خوردن تن خود را آماده ميكنند؛ مردمي كه از صبح تا به شب و از شب تا به صبح دست به دامان خدا و كساني ميشوند كه ميتوانند جان يكبچه را بگيرند، و ميخواهند كه بگيرند؛ مردمي كه براي كشته شدگان آن سوي جهان سياه ميپوشند و اشك ميريزند؛ مردمي كه مهربانند و دارند در تالاب زشت خشونت "محتوم" و "قانوني" اين كشور دست و پا ميزنند
بله، من در اين كشور و با اين مردم زندگي ميكنم. و آن خشونت را به دلگرمي اين مردم تاب ميآورم
۱۳۸۸ مهر ۱۱, شنبه
پس از جابجایی سعید مرتضوی از(به زعم بعضي تحليلگران عزيز داخلي و خارجي) سمت مهمی مثل دادستانی تهران به مقامی نمایشی مانند "دادستانی کل کشور" حالا چشم مان به دو خبر دیگر مزین شد. (بماند که ما ملت، عادت به فریب دادم خود داریم و به این مسئله دقت نمی کنیم که: مهم نیست سعید مرتضوی چه سمت "غیر مهمی" دارد؛ او به هر سمتی که گمارده شود، آن سمت خود به خود پراهمیت خواهد شد! گذشته این که کسی از جایی به جای دیگر نقل مکان! می کند، با اینکه "به دلیل تخلفات انجام شده از سوی او، محاکمه شود" تفاوت دارد)
این دو خبر از این قرارند
اول؛ فرستادن دادستان کل کشور (قربانعلی دری) به اراک با حکم مقام معظم رهبری، و منصوب شدن وی به "امامت جمعه" آن شهر
دوم؛ خبری که برخی منابع از "برکناری" حسین طائب" از فرماندهی بسیج منتشر کرده اند
حالا با خواندن این دو خبر (با عرض پوزش) به یاد متن زیبا، ولی از پایه نادرست ابراهیم نبوی می افتم (که آی مردم! فرهنگ "سگ زرد برادر شغال است" را رها کنید. چنین نیست و چنان است. و این اتفاقات در نتیجه اقدامات متهورانه ماست و ...) بله، درست است که اینها همه در جواب اقدامات متهورانه ماست اما... از این که بگذریم، اینها اخبار خوشی نیستند... اینها خبر از ژست هایی می دهد که با ذهن من و شما بازی می کند. همین!
۱۳۸۸ مهر ۱۰, جمعه
به خودم كه اومدم ديدم نزديك ۳ ساعته كه يه گوشه كز كردم و تكون نخوردم. ميفهمم كه اين مسئله طبيعي نيست ولي... چكار كنم؟ ترس... ترس داره ديوانه ام ميكنه و من... مثل هميشه (آگاهانه) لجبازي ميكنم
(ميدونم! الان ميگي آخه از اين لجبازيها چي گيرت ميياد؟ و من هم (مثل هميشه) جواب ميدم: هيچي!)
ميترسم... از تنهايي به طرز احمقانهاي ميترسم... از اين ميترسم كه باز هم "من" بيخيال شم و بيام جلو... از نداشتن غروري كه براي تو ندارم، ميترسم... از خودم ميترسم... از تو ميترسم... از اينكه ديگه من رو نبيني، من رو نشنوي، ميترسم... از اينكه ديگران من رو بخوونن و تو نخووني، ميترسم... و اين ترس، تقريباً فلجم كرده
واقعاً درك ميكني كه من هميشه ي هميشه به تو فكر ميكنم؟ و آرزوي دست نيافتنيم اينه كه تو، فقط همين رو مسئله رو باور كني؟
ميترسم... ميترسم كه حتي ندوني ميترسم
ميترسم، اما... هنوز هم يه گوشه كز كردم و آرزو ميكنم بياي پيشم؛ قبل از اينكه من بي طاقت بشم و بدوم به طرفت بياي پيشم... با اينكه ميدونم نمياي
۱۳۸۸ مهر ۵, یکشنبه
Subscribe to:
پستها (Atom)

