۱۳۸۸ مهر ۲۶, یکشنبه
وضعيت پيش آمده براي ذهن و روحم، وضعيت جالبي نيست، اصلاً نيست. اين به هم ريختگي را زماني كه مسئله دلارا هم پيش آمد، و زمان اعدام ماكان، و حسين و ... هم داشتم؛ اما حالا
....
تفاوت را نميفهمم. شايد همان موقع هم همين حس را داشتم. اين حس كه "بدتر از اين حال سراغ ندارم" اما... در حال حاضر با علم بر اين كه "بدتر از اين هم ممكن است" با افسردگي ام سر ميكنم.
گهگاه فكر ميكنم شخصيتي هستم كه توانايي دارم كه هر نوع ترس و خشونت را تحمل كنم؛ و اغلب هم اينطور است. (شايد اين شخصيت سازي كاذب است و از آن جهت كه براي رويارويي با موقعيتهاي ابلهانه زندگي نياز به اين نوع از شخصيت دارم) را اما حالا، در همين لحظه، آن تصوري كه از خودم براي خودم ساخته بودم، آنقدر دور از دسترس بنظر مي آيد كه مات و مبهوت، فقط نظاره گرم
چيزي كه اتفاق افتاد اين بود: بالاخره به اين نتيجه رسيدم كه در كشوري زندگي ميكنم كه خشونت، تبديل به جزء لاينفك و مقبولش شده است. و ... مردمي را ميبينم كه به سختي و با فلاكت تلاش ميكنند كه در مقابل اين روند مقاومت كنند؛ مردمي (به باور من) در اكثريت؛ مردمي كه در سكوت، براي كتك خوردن تن خود را آماده ميكنند؛ مردمي كه از صبح تا به شب و از شب تا به صبح دست به دامان خدا و كساني ميشوند كه ميتوانند جان يكبچه را بگيرند، و ميخواهند كه بگيرند؛ مردمي كه براي كشته شدگان آن سوي جهان سياه ميپوشند و اشك ميريزند؛ مردمي كه مهربانند و دارند در تالاب زشت خشونت "محتوم" و "قانوني" اين كشور دست و پا ميزنند
بله، من در اين كشور و با اين مردم زندگي ميكنم. و آن خشونت را به دلگرمي اين مردم تاب ميآورم
0 Comments:
Subscribe to:
نظرات پیام (Atom)
