۱۳۸۸ مهر ۱۰, جمعه
به خودم كه اومدم ديدم نزديك ۳ ساعته كه يه گوشه كز كردم و تكون نخوردم. ميفهمم كه اين مسئله طبيعي نيست ولي... چكار كنم؟ ترس... ترس داره ديوانه ام ميكنه و من... مثل هميشه (آگاهانه) لجبازي ميكنم
(ميدونم! الان ميگي آخه از اين لجبازيها چي گيرت ميياد؟ و من هم (مثل هميشه) جواب ميدم: هيچي!)
ميترسم... از تنهايي به طرز احمقانهاي ميترسم... از اين ميترسم كه باز هم "من" بيخيال شم و بيام جلو... از نداشتن غروري كه براي تو ندارم، ميترسم... از خودم ميترسم... از تو ميترسم... از اينكه ديگه من رو نبيني، من رو نشنوي، ميترسم... از اينكه ديگران من رو بخوونن و تو نخووني، ميترسم... و اين ترس، تقريباً فلجم كرده
واقعاً درك ميكني كه من هميشه ي هميشه به تو فكر ميكنم؟ و آرزوي دست نيافتنيم اينه كه تو، فقط همين رو مسئله رو باور كني؟
ميترسم... ميترسم كه حتي ندوني ميترسم
ميترسم، اما... هنوز هم يه گوشه كز كردم و آرزو ميكنم بياي پيشم؛ قبل از اينكه من بي طاقت بشم و بدوم به طرفت بياي پيشم... با اينكه ميدونم نمياي
0 Comments:
Subscribe to:
نظرات پیام (Atom)
