۱۳۸۸ آبان ۶, چهارشنبه

اعصاب و روان ندارم... مرتب دارم حرص مي‌خورم

(چرا عادت كردم به اينكه هي بگم اعصابم خرابه؟ چرا همش فكر مي‌كنم همه چيز بد و ناجور داره پيش مي‌ره؟ اينكه تمام جامعه دور و اطرافم تبديل شده به فضاي شك و دو دلي؛ اينكه يه مدته مشكلاتي پيش اومده كه هنوز هم حل نشده؛ اينكه سعي مي‌كنم به‌ جاي مواجه شدن با مسايلي كه پيش مياد، ازشون فرار كنم؛ اينكه ناراحتي اطرافيانم هميشه باعث ناراحتي من مي‌شه و اطرافيانم هم در حال حاضر همه ناراحتن؛ و ... هيچ كدوم از اينا دليل مناسبي نيستن براي اينكه هروقت مي‌خوام چيزي بنويسم، با اين شروع كنم كه: اعصابم خرابه


پس از اول شروع مي‌كنم
امروز 29 مهرماه سال 1388، چهارشنبه است. فعلاً ساعت 7 صبحه و من نشسته‌ ام و دارم سعي مي‌كنم 4 خط بنويسم. كمي بي‌حوصله ام اما نه اونقدر كه بخوام بخاطرش اخم كنم. اين يكي دو روزه، يه جورايي احساس تازگي مي‌كنم و همين احساس تازگي بهم كمك مي‌كنه كه كمي وقايع اطرافم رو راحت‌تر تحمل كنم؛ با اينكه كلي سئوال از رفتار اطرافيانم برام پيش اومده كه واقعاً با عقل خودم نمي‌تونم براشون جوابي پيدا كنم. اصلي‌ترين سئوال (كه مي‌شه گفت اغلب در موارد مختلف، مشتركه) اينه: چرا اونقدري كه ما به اطرافيانمون اهميت مي‌ديم، سعي مي‌كنيم اونا رو درك كنيم، بقيه اينجوري نيستن؟ چرا ما رو نمي‌فهمن؟ مواردي كه توي زندگي ما وجود داره چيزاي خيلي شاق و عجيبي نيستن، چرا اونا رو درك نمي‌كنن؟

اينكه آدم احساس كنه داره به سختي با يكي كشتي مي‌گيره و هيچ كس نيست كه كمي، سوت و دست كه پيشكش، فقط حضور داشته باشه، يه كم ناراحت كننده است؛ اونم براي كسي كه براي تشويق يك راه رفتن ساده ي ملت، حلق و گلوي خودش رو پاره مي‌كنه


نمي‌دونم چرا يادم افتاد به فيلم نون و گلدون مخملباف! يادمه يكي از شخصيت‌هاي اصلي فيلم در جواب شخصيت همراهش گفت: «آره، من مادر بشريتم، تو هم بشو پدرش» يا يه چيزي شبيه اين. يادمه اون موقع برام خيلي جالب و از طرفي عجيب بودكه يه نوجووني، هدف و راهي كه براي آينده ي طولاني مدتش داره ترسيم مي‌كنه اينه كه مادر، يا پدر بشريت باشه

اما... باور كنين من قصد نداشتم مادر بشريت باشم (فكر مي‌كنم پدر بشريت بودن خيلي ساده‌تر از مادر بودنه!) اما مدت‌هاي درااااااااازيه كه دارم يه جوري رفتار مي‌كنم كه دست كمي با مادر بشريت كه نه، ولي لااقل لَلِه ي اطرافيانم، ندارم.اين نقش، نه براي خودم جالبه، به اين جهت كه بدون باورش، خودم رو مجبور به بازيش كردم؛ نه براي معدود كسايي كه شخصيت اصلي من رو باور كردن. ضعف بنيادي اين نقش بازي كردن اينجا خودش رو نشون مي‌ده كه تا يه زماني شما مي‌توني ادامه اش بدي. اگر توي اين مدت اين نقش رو باورش كردي (يا لااقل بهش تسليم شدي) كه خوب، همه چيز رديفه و همه راضين از وضعيت موجود. اما... اگه نتوني باهاش كنار بياي، رفته رفته گندش درمياد، همه شاكي مي‌شن، اعتراض مي‌كنن و دست آخر تنها كاري كه مي‌كنن اينه كه يه نشان «تمشك طلايي» بهت مي‌دن



توصيه: اگه مي‌خواي خودت باشي، و جرأتش رو هم داري، بايد خودت رو براي «با لبخند» دريافت كردن جايزه ات، حتي اگه تمشك طلايي باشه آماده كني

0 Comments:

Post a Comment