سهشنبه ۹ فوریهٔ ۲۰۱۰
ميترسم
مضطربم
گيج و مبهوت به آمدنت ميانديشم
لحظه به لحظه كوبههاي قلبم را ميشمارم
...
و تو از در ميآيي
اين تن آشفته را در آغوش بكش
شرمم را باور نكن
به فرارم مجال نده
كه امنترين جاي زمين
جاييست ميان دستهاي تو؛
آنجا كه ميتوان همه عمر زندگي كرد
گرماي مردادماه شهرم را
در شبهاي سرد زمستان غربت
آسان تجربه ميكنم
وقتي
كمربندي آتشين
تا صبح همراه من است!
و صبح
نه با آواي خروسان
كه با لبخند تو آغاز ميشود
و صدايات
چون ضربههاي نرم انگشت بر كليدهاي پيانو
جهان را زيبا ميكند:
«سلام»
ميبيني
چه ساده به تمام جهان فخر ميفروشم
آن زمان كه
شيرينترين عسل هستي را
با خندههايت مز مزه ميكنم؟
با شمايم
اي نابيناترين نابينايان!
اي كساني كه ايمان نياوردهايد به معجزه چشمهايش!
زيباترين غزل جهان را
كه در نگاهش موج ميزند چگونه نديديد؟
...
اكنون اين منم
كه نانوشتهترينِ غزلها را
تصوير ميكنم
باز هم شب است و من
كنار پنجره
در سياهيها به دنبال جاي پايات ميگردم.
كنار گوشم آهسته نجوا ميكني
«دوستت دارم»
ميخواهم در آغوشت بكشم اما
...
تو ديگر اينجا نيستي
پنجشنبه ۴ فوریهٔ ۲۰۱۰
اكنون
نفس به نفس شماره ميكنم
آرامشي را
كه آغوش تو است
یکشنبه ۱۷ ژانویهٔ ۲۰۱۰
دلواپسيهاي من
چونان دريا
بيپايان و بيانتهاست
امواج توفاني اين دريا
مرا به زير ميكشد
و من
فقط براي ديدن لبخند توست
كه دست و پا مي زنم
تقلا ميكنم
تا از زير آبهاي تيره ي دلشوره
خود را بيرون كشم؛
به اميد ديدن خورشيد چشمانت
به اميد پركردن ريه ام از لبخندت
چونان دريا
بيپايان و بيانتهاست
امواج توفاني اين دريا
مرا به زير ميكشد
و من
فقط براي ديدن لبخند توست
كه دست و پا مي زنم
تقلا ميكنم
تا از زير آبهاي تيره ي دلشوره
خود را بيرون كشم؛
به اميد ديدن خورشيد چشمانت
به اميد پركردن ريه ام از لبخندت
سهشنبه ۵ ژانویهٔ ۲۰۱۰
(وقتي كاغذ و قلم نداري و مي خواي براي گذشتن وقتت بنويسي و ساعتهات رو بگذروني، مثل زهر مار ميمونه با كيبورد نوشتن. خيليها با من مخالفن در اين زمينه، اين رو ميدونم.)
فكرم جمع نميشه... ااااااااااااااااااااااه
دارم ديوااااااانه ميشم و خيلي عجيبه واسه خودم كه دارم با يه آدم كاملا غريبه در موردش حرف ميزنم. البته اين آدم غريبه از اون مدل غريبههايي نيست كه بودن باهاش بهت احساس غربت بده. همون اصطلاح كليشهاي «غريب آشنا» در موردش كاملا صدق ميكنه. گاهي فكر ميكنم كه خداوند در دوران خيلي خوب و به موقع اين غريبه رو روبهروي من نشوند. موقعي كه واقعا نياز داشتم با يكي حرف بزنم كه حرفم رو بفهمه ولي دوستم نداشته باشه (از نوشتنش هم خنده ام ميگيره). البته اين دقيقاً همون گهيه كه من هستم، آدمي كه كاري ميكنه كه همه دوستش داشته باشن (حتي به قيمت توي دردسر انداختن خودش) و حتي همين دوست داشته شدن هم سودي به حالش نداشته باشه و باز هم و باز هم و باز هم تنها ترش كنه. واقعا ً سخته كه توي موقعيتي باشي كه همه كسايي كه اطرافتن بهت يه احساسي داشته باشن و همين باعث بشه كه كلافه شي و مطمئن باشي كه بدون دلسوزي، نصيحت، تأييد تو و محق دونستنت در تمام كارهاي درست و نادرستي كه انجام دادي نميتوني حتي 1 كلمه باهاشون حرف بزني.
فكر نميكنم در تمام عمرم به اندازه اين يك هفته پشت سر هم دروغ گفته باشم. پشت سر هم: صبح، ظهر، شب، نصفه شب! دروغهايي كه موقع گفتنشون گريهام ميگيره. از اون مدل دروغهايي نيست كه گفتنش برام جالب باشه يا براي پوشوندن يه چيزي باشه كه برام خوشاينده و نميخوام مورد خطر واقع بشه با آشكار شدنش. نه. مدام از اول هفته دارم ميگم: همه چيز خوبه! جاتون خالي رفته بوديم بيرون،اينقدر خوش گذشت!
اه... اه... ااااااااااااااااااااااااااااااه
آخه لامصب! نميشد اينجا باشي كنار من توي يه همچين موقعيت مسخره و تلخي؟ به چه دردي ميخوري تو آخه؟ چرا نيستي؟ چرا هيچوقت نيستي؟ چرا هر وقت كه هستي موقعيه كه من مشكلي ندارم؟ چرا موقعي كه تلخه همه زندگيم كنارم نيستي؟ چرا وقتي هستي همه چيز خوبه؟ چرا همه چيز قشنگه؟ چرا هر چي مشكله وقتي تو مياي از همون در ميره بيرون؟ چرا همه چيز از يادم ميره؟
دلم برات تنگ شده... اما تو اينجا نيا... همون جا بمون... لااقل اينجوري ميتونم باهات از مشكلاتم حرف بزنم... ميتونم يه كمي منطقي باشم... ميتونم بدون اينكه تحت تأثير نگاهت و چشمات قرار بگيرم حواسم رو جمع كنم. ميتونم «آدم» باشم، نه يه موجود شيفته كه فقط مات و مبهوت نگاه ميكنه و تنها توانايياي كه داره احساساتي شدنه.
* با اجازه از خواهرم «م.ن»
فكرم جمع نميشه... ااااااااااااااااااااااه
دارم ديوااااااانه ميشم و خيلي عجيبه واسه خودم كه دارم با يه آدم كاملا غريبه در موردش حرف ميزنم. البته اين آدم غريبه از اون مدل غريبههايي نيست كه بودن باهاش بهت احساس غربت بده. همون اصطلاح كليشهاي «غريب آشنا» در موردش كاملا صدق ميكنه. گاهي فكر ميكنم كه خداوند در دوران خيلي خوب و به موقع اين غريبه رو روبهروي من نشوند. موقعي كه واقعا نياز داشتم با يكي حرف بزنم كه حرفم رو بفهمه ولي دوستم نداشته باشه (از نوشتنش هم خنده ام ميگيره). البته اين دقيقاً همون گهيه كه من هستم، آدمي كه كاري ميكنه كه همه دوستش داشته باشن (حتي به قيمت توي دردسر انداختن خودش) و حتي همين دوست داشته شدن هم سودي به حالش نداشته باشه و باز هم و باز هم و باز هم تنها ترش كنه. واقعا ً سخته كه توي موقعيتي باشي كه همه كسايي كه اطرافتن بهت يه احساسي داشته باشن و همين باعث بشه كه كلافه شي و مطمئن باشي كه بدون دلسوزي، نصيحت، تأييد تو و محق دونستنت در تمام كارهاي درست و نادرستي كه انجام دادي نميتوني حتي 1 كلمه باهاشون حرف بزني.
فكر نميكنم در تمام عمرم به اندازه اين يك هفته پشت سر هم دروغ گفته باشم. پشت سر هم: صبح، ظهر، شب، نصفه شب! دروغهايي كه موقع گفتنشون گريهام ميگيره. از اون مدل دروغهايي نيست كه گفتنش برام جالب باشه يا براي پوشوندن يه چيزي باشه كه برام خوشاينده و نميخوام مورد خطر واقع بشه با آشكار شدنش. نه. مدام از اول هفته دارم ميگم: همه چيز خوبه! جاتون خالي رفته بوديم بيرون،اينقدر خوش گذشت!
اه... اه... ااااااااااااااااااااااااااااااه
آخه لامصب! نميشد اينجا باشي كنار من توي يه همچين موقعيت مسخره و تلخي؟ به چه دردي ميخوري تو آخه؟ چرا نيستي؟ چرا هيچوقت نيستي؟ چرا هر وقت كه هستي موقعيه كه من مشكلي ندارم؟ چرا موقعي كه تلخه همه زندگيم كنارم نيستي؟ چرا وقتي هستي همه چيز خوبه؟ چرا همه چيز قشنگه؟ چرا هر چي مشكله وقتي تو مياي از همون در ميره بيرون؟ چرا همه چيز از يادم ميره؟
دلم برات تنگ شده... اما تو اينجا نيا... همون جا بمون... لااقل اينجوري ميتونم باهات از مشكلاتم حرف بزنم... ميتونم يه كمي منطقي باشم... ميتونم بدون اينكه تحت تأثير نگاهت و چشمات قرار بگيرم حواسم رو جمع كنم. ميتونم «آدم» باشم، نه يه موجود شيفته كه فقط مات و مبهوت نگاه ميكنه و تنها توانايياي كه داره احساساتي شدنه.
* با اجازه از خواهرم «م.ن»
پنجشنبه ۲۴ دسامبر ۲۰۰۹
قصد نداشتم در رابطه با عملكرد آقای خاتمی و اصلاحات وعده داده شده ايشان فعلا اظهار نظر كنم، ولي با توجه به ارسال نامه ايشان براي من، و انتظار و تمايل دفتر ايشان به اظهار نظر، به چند كلمهای اشاره میكنم. و آقايان توجه دارند كه اينجانب همواره در گفتار و نوشتار خود صريحاللهجه بودهام. مراتب ديانت و فضل و آگاهي به مسائل روز و تعهد نسبت به وظايف دينی و ملی و سوابق درخشان و فضيلت خانوادگی جناب آقای خاتمی و مخصوصا شخصيت معنوی و اخلاقی پدر بزرگوار ايشان مرحوم آيتالله آقای حاج سيد روحالله خاتمی - طاب ثراه - براي همگان روشن است . همچنين ترديدي ندارم كه ايشان با حسن نيت و با علاقه به تحقق اهداف انقلاب اسلامی، خود را كانديدای رياست جمهوری نمودند و اصلاحاتی را به مردم وعده دادند.
مردمی كه سالهای تلخ جنگ تحميلی را تحمل نموده ولی قشر عظيمی از آنان در اثر عملكرد مسئولين و متصديان امور نسبت به وعدههای داده شده در انقلاب به يأس و نااميدی و يا به ترديد و آشفتگی و احياناً به بدبينی نسبت به آينده رسيده بودند. در چنين فضایی آقای خاتمی با شعارهای بسيار زيبا و دلنشين و مطابق خواستههاي مردم، وعده "اصلاحات" را - كه جز وفا به وعدهها و شعارهاي اوليه انقلاب نبود - به مردم اعلام نمود، و مردم نيز بر همين اساس چنان اقبالي نمودند كه برای همگان غيرمنتظره بود.
اكنون بعد از گذشت بيش از هفت سال از رياست جمهوری ايشان متأسفانه ديده میشود يأس و نااميدی و يا بدبينی مردم مجدداً به همان وضعيت زمان قبل و يا بدتر از آن رسيده است، و نيز ديده میشود قشر عظيمی از نسل جوان احساس بیهويتی میكند و به آينده خود كاملا بدبين میباشد. اينجانب نمیخواهم با بیانصافی بگويم جريان اصلاحات هيچ توفيقی به دست نياورد، اما میخواهم بگويم آنچه به دست آمد در مقابل آنچه وعده داده شده بود و امكان دسترسی به آن نيز فراهم شد و نيز در مقابل آنچه خواسته و انتظار مردم بود بسيار ناچيز میباشد. آقای خاتمی در "نامهای برای فردا" و نيز در بسياری از سخنرانیها و مصاحبههای خود سعي كردهاند علت يا علل اين ناكامی را تشريح نمايند، ولي به نظر اينجانب بيانات ايشان تاكنون قانعكننده نمیباشد. ايشان در اين رابطه چند محور را مطرح و مورد تأكيد قرار دادهاند:
۱- ايشان فرهنگ استبدادزدگی ملت ما را مطرح میكنند و اين كه سالها وقت بايد صرف شود تا اين فرهنگ غلط از بين برود. در وجود فرهنگ استبدادزدگی بحثی و اختلافی نيست، اما سخن اين است كه چرا ما در عمل به اين فرهنگ مشروعيت میدهيم؟ چرا ما در عمل تسليم خواستههای متوليان اين فرهنگ شديم؟ و چرا به جای اين كه با توكل به خدای متعال و اعتماد به نفس تسليم رضای خدا و خواسته مردم شويم، در هر فرصتی كه پيش آمد سرانجام راضی نمودن متوليان فرهنگ استبدادزدگی را ترجيح داديم؟
بديهی است در چنين فضايی استبداد به خود مشروعيت قانونی میدهد و به دنبال آن خواستههای ناشی از فرهنگ استبدادزدگی شكل قانونی به خود میگيرد و قهراً زور و خشونت نيز عملاً قانونی میگردد. انسان اگر - فرضاً - در برابر قدرتها توان مقاومت نداشته باشد، انتظار میرود حداقل توجيهگر و مجری مظالم و كارهای خلاف آنان نباشد و يا با سكوت خود روی آنها صحه نگذارد.
۲- ايشان در نامه اخير خود و در جاهای ديگر گفتهاند: "بايد اين پندار غلط را از ذهن خود بزداييم كه برای رهایی بايد منتظر قهرمان بود."
کسی نگفته است كه مردم ما منتظر آمدن قهرمانی از غيب و رها نمودن آنان از وضعيت كنونی میباشند. بلكه بحث اين است كه مردم ما در جريان اصلاحات كار خود را به بهترين وجه انجام دادند، و با آن همه تلاش و تبليغات مسموم و انحرافی جناح مخالف اصلاحات، دو مرتبه به صحنه آمدند و رأی چشمگيری دادند، و در هر فرصتی كه پيش میآمد از شعارهای اصلاحات و شخص ايشان پشتيباني نمودند. آيا انتظار مردم از آقای خاتمی برای عمل به وعدههای خود كه مورد تأكيد و تأييد آنان بود به معنای انتظار قهرمان شدن ايشان بود؟ مگر مردم چه كاری بايد میكردند و نكردند؟
آقای خاتمی موانع سر راه اصلاحات - چه موانع به اصطلاح قانونی و يا غير آنها - را چه هنگامی برای مردم تشريح نمود و از آنان كمک خواست و مردم به ايشان پاسخ مثبت ندادند؟ در شرايطي كه جناح مخالف اصلاحات به كارشكنی و سنگاندازی خود ادامه میداد، حداقل چيزی كه مردم از آقای خاتمی انتظار داشتند اين بود كه صريحاً با مردم صحبت كند و عذر خود را به مردم بگويد و از مردم بخواهد عذر او را پذيرفته و آبرومندانه كنار رود. كنار رفتن آبرومندانه مستلزم و يا به معنای معارضه با حاكميت نمیباشد، بلكه قطعیترين پيامد و اثر آن حفظ حيثيت و جاذبه جريان اصلاحات و شخص ايشان بود، و قهراً ايشان میتوانست در آينده منشا تحول و تداوم راه اصلاحات باشد.
اما در پيش گرفتن سياست دوپهلو حرف زدن و در عمل جناح اقتدارگرا را راضی نمودن و حقيقت را قربانی مصلحت كردن و عدالت را در موارد گوناگون و نسبت به افراد زيادی قربانی مظالم تحميلی و ناخواسته نمودن، عاقبتی جز همين وضعيت كه پيش آمده است ندارد.
۳- ايشان میگويد: "زور و خشونت را نبايد و نمیتوان با زور و خشونت پاسخ داد." منتقدين سياستهای آقای خاتمی هيچ گاه نگفتهاند زور و خشونت طرف مخالف اصلاحات را بايد با زور و خشونت پاسخ داد، بلكه میگويند: چرا عملا با سياست محافظهكاری و دوپهلو عمل كردن و حقايق را از مردم پنهان نمودن، به زور و خشونت اقتدارگرايان مشروعيت بخشيده شده و تحكيم گرديد؟
كسانی به زور و خشونت متوسل میشوند كه در بين مردم جايگاه و خواستگاهی ندارند، اما جريان اصلاحات كه در آغاز دارای پشتوانه قوی مردمی بود چه نيازی به توسل به زور و خشونت داشت؟ مردمسالاری وقتی از شعار به عمل میرسد كه مردم كاملاً در جريان كارشكنیهای مخالفين اصلاحات قرار گيرند. طبيعی است هنگامی كه آقای خاتمی سياست محافظهكاری و ملاحظه بيش از اندازه رقبای اصلاحات را پيش میگيرد، مردم بتدريج از شخص و جريان وابسته به ايشان و نيز از اصلاحات مأيوس و نااميد میشوند، كه نمونه آن را در انتخابات شوراها و در جريان رد صلاحيتها و تحصن تعدادی از نمايندگان مجلس ديديم.
اشتباه بزرگ ايشان اين بود كه از همان روزهای اول رياست جمهوری و تعيين اعضای كابينه - كه جناح اقتدارگرا در ضعف كامل و حتی شوک غيرمنتظره بود - به جای اتخاذ سياست متكی به خود و انتخاب افرادی كه خود تشخيص میداد، با داشتن سرمايه عظيم رأي مردم، افراد و سياستهای تحميل شده را قبول نمود و كسانی را كه به كمتر از نابودی او راضی نبودند حيات سياسی دوباره بخشيد و به آنان مشروعيت داد، و در اين رابطه بسياری از علاقهمندان و همفكران خود را از دست داد.
همين اشتباه كليدی ايشان سرآغاز انحراف در مسير اصلاحات بود، و همه ديديم كه متعاقب آن، آقای خاتمی مجبور شد در هر مورد رضايت آنان را جلب كند. و بدون گرفتن امتيازی پيوسته به آنان امتياز داد، تا رسيد به وضعيت كنوني كه متأسفانه دولت او تقريباً در مسائل اساسی كشور در حاشيه قرار گرفته و تصميمگيريهای اصولی كشور در جای ديگر توسط همان جناحی انجام میشود كه ايشان مرتباً به آنان امتياز میداد، و با اين حال نمیدانم چرا ايشان همين حقيقت را صريحاً به مردم نمیگويد؟
از خدای متعال حسن عاقبت برای همگان و عزت و سربلندی اسلام و ملت شريف ايران را مسألت دارم.
والسلام علی جميع اخواننا المسلمين.
۲۰ مرداد ۱۳۸۳
قم المقدسة - حسينعلی منتظری
پ: خدا وكيلي اين نامه احسنت نداره؟
مردمی كه سالهای تلخ جنگ تحميلی را تحمل نموده ولی قشر عظيمی از آنان در اثر عملكرد مسئولين و متصديان امور نسبت به وعدههای داده شده در انقلاب به يأس و نااميدی و يا به ترديد و آشفتگی و احياناً به بدبينی نسبت به آينده رسيده بودند. در چنين فضایی آقای خاتمی با شعارهای بسيار زيبا و دلنشين و مطابق خواستههاي مردم، وعده "اصلاحات" را - كه جز وفا به وعدهها و شعارهاي اوليه انقلاب نبود - به مردم اعلام نمود، و مردم نيز بر همين اساس چنان اقبالي نمودند كه برای همگان غيرمنتظره بود.
اكنون بعد از گذشت بيش از هفت سال از رياست جمهوری ايشان متأسفانه ديده میشود يأس و نااميدی و يا بدبينی مردم مجدداً به همان وضعيت زمان قبل و يا بدتر از آن رسيده است، و نيز ديده میشود قشر عظيمی از نسل جوان احساس بیهويتی میكند و به آينده خود كاملا بدبين میباشد. اينجانب نمیخواهم با بیانصافی بگويم جريان اصلاحات هيچ توفيقی به دست نياورد، اما میخواهم بگويم آنچه به دست آمد در مقابل آنچه وعده داده شده بود و امكان دسترسی به آن نيز فراهم شد و نيز در مقابل آنچه خواسته و انتظار مردم بود بسيار ناچيز میباشد. آقای خاتمی در "نامهای برای فردا" و نيز در بسياری از سخنرانیها و مصاحبههای خود سعي كردهاند علت يا علل اين ناكامی را تشريح نمايند، ولي به نظر اينجانب بيانات ايشان تاكنون قانعكننده نمیباشد. ايشان در اين رابطه چند محور را مطرح و مورد تأكيد قرار دادهاند:
۱- ايشان فرهنگ استبدادزدگی ملت ما را مطرح میكنند و اين كه سالها وقت بايد صرف شود تا اين فرهنگ غلط از بين برود. در وجود فرهنگ استبدادزدگی بحثی و اختلافی نيست، اما سخن اين است كه چرا ما در عمل به اين فرهنگ مشروعيت میدهيم؟ چرا ما در عمل تسليم خواستههای متوليان اين فرهنگ شديم؟ و چرا به جای اين كه با توكل به خدای متعال و اعتماد به نفس تسليم رضای خدا و خواسته مردم شويم، در هر فرصتی كه پيش آمد سرانجام راضی نمودن متوليان فرهنگ استبدادزدگی را ترجيح داديم؟
بديهی است در چنين فضايی استبداد به خود مشروعيت قانونی میدهد و به دنبال آن خواستههای ناشی از فرهنگ استبدادزدگی شكل قانونی به خود میگيرد و قهراً زور و خشونت نيز عملاً قانونی میگردد. انسان اگر - فرضاً - در برابر قدرتها توان مقاومت نداشته باشد، انتظار میرود حداقل توجيهگر و مجری مظالم و كارهای خلاف آنان نباشد و يا با سكوت خود روی آنها صحه نگذارد.
۲- ايشان در نامه اخير خود و در جاهای ديگر گفتهاند: "بايد اين پندار غلط را از ذهن خود بزداييم كه برای رهایی بايد منتظر قهرمان بود."
کسی نگفته است كه مردم ما منتظر آمدن قهرمانی از غيب و رها نمودن آنان از وضعيت كنونی میباشند. بلكه بحث اين است كه مردم ما در جريان اصلاحات كار خود را به بهترين وجه انجام دادند، و با آن همه تلاش و تبليغات مسموم و انحرافی جناح مخالف اصلاحات، دو مرتبه به صحنه آمدند و رأی چشمگيری دادند، و در هر فرصتی كه پيش میآمد از شعارهای اصلاحات و شخص ايشان پشتيباني نمودند. آيا انتظار مردم از آقای خاتمی برای عمل به وعدههای خود كه مورد تأكيد و تأييد آنان بود به معنای انتظار قهرمان شدن ايشان بود؟ مگر مردم چه كاری بايد میكردند و نكردند؟
آقای خاتمی موانع سر راه اصلاحات - چه موانع به اصطلاح قانونی و يا غير آنها - را چه هنگامی برای مردم تشريح نمود و از آنان كمک خواست و مردم به ايشان پاسخ مثبت ندادند؟ در شرايطي كه جناح مخالف اصلاحات به كارشكنی و سنگاندازی خود ادامه میداد، حداقل چيزی كه مردم از آقای خاتمی انتظار داشتند اين بود كه صريحاً با مردم صحبت كند و عذر خود را به مردم بگويد و از مردم بخواهد عذر او را پذيرفته و آبرومندانه كنار رود. كنار رفتن آبرومندانه مستلزم و يا به معنای معارضه با حاكميت نمیباشد، بلكه قطعیترين پيامد و اثر آن حفظ حيثيت و جاذبه جريان اصلاحات و شخص ايشان بود، و قهراً ايشان میتوانست در آينده منشا تحول و تداوم راه اصلاحات باشد.
اما در پيش گرفتن سياست دوپهلو حرف زدن و در عمل جناح اقتدارگرا را راضی نمودن و حقيقت را قربانی مصلحت كردن و عدالت را در موارد گوناگون و نسبت به افراد زيادی قربانی مظالم تحميلی و ناخواسته نمودن، عاقبتی جز همين وضعيت كه پيش آمده است ندارد.
۳- ايشان میگويد: "زور و خشونت را نبايد و نمیتوان با زور و خشونت پاسخ داد." منتقدين سياستهای آقای خاتمی هيچ گاه نگفتهاند زور و خشونت طرف مخالف اصلاحات را بايد با زور و خشونت پاسخ داد، بلكه میگويند: چرا عملا با سياست محافظهكاری و دوپهلو عمل كردن و حقايق را از مردم پنهان نمودن، به زور و خشونت اقتدارگرايان مشروعيت بخشيده شده و تحكيم گرديد؟
كسانی به زور و خشونت متوسل میشوند كه در بين مردم جايگاه و خواستگاهی ندارند، اما جريان اصلاحات كه در آغاز دارای پشتوانه قوی مردمی بود چه نيازی به توسل به زور و خشونت داشت؟ مردمسالاری وقتی از شعار به عمل میرسد كه مردم كاملاً در جريان كارشكنیهای مخالفين اصلاحات قرار گيرند. طبيعی است هنگامی كه آقای خاتمی سياست محافظهكاری و ملاحظه بيش از اندازه رقبای اصلاحات را پيش میگيرد، مردم بتدريج از شخص و جريان وابسته به ايشان و نيز از اصلاحات مأيوس و نااميد میشوند، كه نمونه آن را در انتخابات شوراها و در جريان رد صلاحيتها و تحصن تعدادی از نمايندگان مجلس ديديم.
اشتباه بزرگ ايشان اين بود كه از همان روزهای اول رياست جمهوری و تعيين اعضای كابينه - كه جناح اقتدارگرا در ضعف كامل و حتی شوک غيرمنتظره بود - به جای اتخاذ سياست متكی به خود و انتخاب افرادی كه خود تشخيص میداد، با داشتن سرمايه عظيم رأي مردم، افراد و سياستهای تحميل شده را قبول نمود و كسانی را كه به كمتر از نابودی او راضی نبودند حيات سياسی دوباره بخشيد و به آنان مشروعيت داد، و در اين رابطه بسياری از علاقهمندان و همفكران خود را از دست داد.
همين اشتباه كليدی ايشان سرآغاز انحراف در مسير اصلاحات بود، و همه ديديم كه متعاقب آن، آقای خاتمی مجبور شد در هر مورد رضايت آنان را جلب كند. و بدون گرفتن امتيازی پيوسته به آنان امتياز داد، تا رسيد به وضعيت كنوني كه متأسفانه دولت او تقريباً در مسائل اساسی كشور در حاشيه قرار گرفته و تصميمگيريهای اصولی كشور در جای ديگر توسط همان جناحی انجام میشود كه ايشان مرتباً به آنان امتياز میداد، و با اين حال نمیدانم چرا ايشان همين حقيقت را صريحاً به مردم نمیگويد؟
از خدای متعال حسن عاقبت برای همگان و عزت و سربلندی اسلام و ملت شريف ايران را مسألت دارم.
والسلام علی جميع اخواننا المسلمين.
۲۰ مرداد ۱۳۸۳
قم المقدسة - حسينعلی منتظری
پ: خدا وكيلي اين نامه احسنت نداره؟
دوشنبه ۲۱ دسامبر ۲۰۰۹
...
پدر مرا به بخش، سالها در حبس خانگی بودی ولی به علت سکوت مرگباری که ایران را فرا گرفته بود و خفقانی که گلوی ما را میفشرد، مظلومیت ات را فریاد نزدم و ستمگران را رسوا نکردم.
...
ترا پدر میخوانم، زیرا حمایت از زندانیان سیاسی را از تو فرا گرفتم که بخاطر آنان از کلیه مناصب دولتی و حتی رهبری حکومت جمهوری اسلامی ایران چشم پوشیدی- ترا پدر میخوانم زیرا از تو آموختم چگونه از مظلوم دفاع کنم بدون آن که علیه ظالم دست به خشونت زنم- از تو یاد گرفتم که سکوت مظلوم یاری رساندن به ظالم است و نباید که ساکت بنشینیم- پدر فراوان از تو آموختم، هر چند که رسم شاگردی و فرزندی را به جا نیاوردم.
...
پدر ما را به بخش که تو بزرگواری. پدر کوتاهی فرزندانت را تاریخ جبران خواهد کرد. تاریخ در مورد ستمی که بر تو رفت و آزاده گی تو کتابها خواهد نوشت. تو در یادها زنده هستی تا عدالت و انسانیت زنده است.
یکی از میلیونها مرید و شاگردت
شیرین عبادی
در خبرنامه اميركبير متن كامل پيام تسليت شيرين عبادي در دسترس است.
پدر مرا به بخش، سالها در حبس خانگی بودی ولی به علت سکوت مرگباری که ایران را فرا گرفته بود و خفقانی که گلوی ما را میفشرد، مظلومیت ات را فریاد نزدم و ستمگران را رسوا نکردم.
...
ترا پدر میخوانم، زیرا حمایت از زندانیان سیاسی را از تو فرا گرفتم که بخاطر آنان از کلیه مناصب دولتی و حتی رهبری حکومت جمهوری اسلامی ایران چشم پوشیدی- ترا پدر میخوانم زیرا از تو آموختم چگونه از مظلوم دفاع کنم بدون آن که علیه ظالم دست به خشونت زنم- از تو یاد گرفتم که سکوت مظلوم یاری رساندن به ظالم است و نباید که ساکت بنشینیم- پدر فراوان از تو آموختم، هر چند که رسم شاگردی و فرزندی را به جا نیاوردم.
...
پدر ما را به بخش که تو بزرگواری. پدر کوتاهی فرزندانت را تاریخ جبران خواهد کرد. تاریخ در مورد ستمی که بر تو رفت و آزاده گی تو کتابها خواهد نوشت. تو در یادها زنده هستی تا عدالت و انسانیت زنده است.
یکی از میلیونها مرید و شاگردت
شیرین عبادی
در خبرنامه اميركبير متن كامل پيام تسليت شيرين عبادي در دسترس است.
یکشنبه ۲۰ دسامبر ۲۰۰۹
Subscribe to:
پیامها (Atom)
