۱۳۸۸ دی ۲۷, یکشنبه
دلواپسيهاي من
چونان دريا
بيپايان و بيانتهاست
امواج توفاني اين دريا
مرا به زير ميكشد
و من
فقط براي ديدن لبخند توست
كه دست و پا مي زنم
تقلا ميكنم
تا از زير آبهاي تيره ي دلشوره
خود را بيرون كشم؛
به اميد ديدن خورشيد چشمانت
به اميد پركردن ريه ام از لبخندت
چونان دريا
بيپايان و بيانتهاست
امواج توفاني اين دريا
مرا به زير ميكشد
و من
فقط براي ديدن لبخند توست
كه دست و پا مي زنم
تقلا ميكنم
تا از زير آبهاي تيره ي دلشوره
خود را بيرون كشم؛
به اميد ديدن خورشيد چشمانت
به اميد پركردن ريه ام از لبخندت
۱۳۸۸ دی ۱۵, سهشنبه
(وقتي كاغذ و قلم نداري و مي خواي براي گذشتن وقتت بنويسي و ساعتهات رو بگذروني، مثل زهر مار ميمونه با كيبورد نوشتن. خيليها با من مخالفن در اين زمينه، اين رو ميدونم.)
فكرم جمع نميشه... ااااااااااااااااااااااه
دارم ديوااااااانه ميشم و خيلي عجيبه واسه خودم كه دارم با يه آدم كاملا غريبه در موردش حرف ميزنم. البته اين آدم غريبه از اون مدل غريبههايي نيست كه بودن باهاش بهت احساس غربت بده. همون اصطلاح كليشهاي «غريب آشنا» در موردش كاملا صدق ميكنه. گاهي فكر ميكنم كه خداوند در دوران خيلي خوب و به موقع اين غريبه رو روبهروي من نشوند. موقعي كه واقعا نياز داشتم با يكي حرف بزنم كه حرفم رو بفهمه ولي دوستم نداشته باشه (از نوشتنش هم خنده ام ميگيره). البته اين دقيقاً همون گهيه كه من هستم، آدمي كه كاري ميكنه كه همه دوستش داشته باشن (حتي به قيمت توي دردسر انداختن خودش) و حتي همين دوست داشته شدن هم سودي به حالش نداشته باشه و باز هم و باز هم و باز هم تنها ترش كنه. واقعا ً سخته كه توي موقعيتي باشي كه همه كسايي كه اطرافتن بهت يه احساسي داشته باشن و همين باعث بشه كه كلافه شي و مطمئن باشي كه بدون دلسوزي، نصيحت، تأييد تو و محق دونستنت در تمام كارهاي درست و نادرستي كه انجام دادي نميتوني حتي 1 كلمه باهاشون حرف بزني.
فكر نميكنم در تمام عمرم به اندازه اين يك هفته پشت سر هم دروغ گفته باشم. پشت سر هم: صبح، ظهر، شب، نصفه شب! دروغهايي كه موقع گفتنشون گريهام ميگيره. از اون مدل دروغهايي نيست كه گفتنش برام جالب باشه يا براي پوشوندن يه چيزي باشه كه برام خوشاينده و نميخوام مورد خطر واقع بشه با آشكار شدنش. نه. مدام از اول هفته دارم ميگم: همه چيز خوبه! جاتون خالي رفته بوديم بيرون،اينقدر خوش گذشت!
اه... اه... ااااااااااااااااااااااااااااااه
آخه لامصب! نميشد اينجا باشي كنار من توي يه همچين موقعيت مسخره و تلخي؟ به چه دردي ميخوري تو آخه؟ چرا نيستي؟ چرا هيچوقت نيستي؟ چرا هر وقت كه هستي موقعيه كه من مشكلي ندارم؟ چرا موقعي كه تلخه همه زندگيم كنارم نيستي؟ چرا وقتي هستي همه چيز خوبه؟ چرا همه چيز قشنگه؟ چرا هر چي مشكله وقتي تو مياي از همون در ميره بيرون؟ چرا همه چيز از يادم ميره؟
دلم برات تنگ شده... اما تو اينجا نيا... همون جا بمون... لااقل اينجوري ميتونم باهات از مشكلاتم حرف بزنم... ميتونم يه كمي منطقي باشم... ميتونم بدون اينكه تحت تأثير نگاهت و چشمات قرار بگيرم حواسم رو جمع كنم. ميتونم «آدم» باشم، نه يه موجود شيفته كه فقط مات و مبهوت نگاه ميكنه و تنها توانايياي كه داره احساساتي شدنه.
* با اجازه از خواهرم «م.ن»
فكرم جمع نميشه... ااااااااااااااااااااااه
دارم ديوااااااانه ميشم و خيلي عجيبه واسه خودم كه دارم با يه آدم كاملا غريبه در موردش حرف ميزنم. البته اين آدم غريبه از اون مدل غريبههايي نيست كه بودن باهاش بهت احساس غربت بده. همون اصطلاح كليشهاي «غريب آشنا» در موردش كاملا صدق ميكنه. گاهي فكر ميكنم كه خداوند در دوران خيلي خوب و به موقع اين غريبه رو روبهروي من نشوند. موقعي كه واقعا نياز داشتم با يكي حرف بزنم كه حرفم رو بفهمه ولي دوستم نداشته باشه (از نوشتنش هم خنده ام ميگيره). البته اين دقيقاً همون گهيه كه من هستم، آدمي كه كاري ميكنه كه همه دوستش داشته باشن (حتي به قيمت توي دردسر انداختن خودش) و حتي همين دوست داشته شدن هم سودي به حالش نداشته باشه و باز هم و باز هم و باز هم تنها ترش كنه. واقعا ً سخته كه توي موقعيتي باشي كه همه كسايي كه اطرافتن بهت يه احساسي داشته باشن و همين باعث بشه كه كلافه شي و مطمئن باشي كه بدون دلسوزي، نصيحت، تأييد تو و محق دونستنت در تمام كارهاي درست و نادرستي كه انجام دادي نميتوني حتي 1 كلمه باهاشون حرف بزني.
فكر نميكنم در تمام عمرم به اندازه اين يك هفته پشت سر هم دروغ گفته باشم. پشت سر هم: صبح، ظهر، شب، نصفه شب! دروغهايي كه موقع گفتنشون گريهام ميگيره. از اون مدل دروغهايي نيست كه گفتنش برام جالب باشه يا براي پوشوندن يه چيزي باشه كه برام خوشاينده و نميخوام مورد خطر واقع بشه با آشكار شدنش. نه. مدام از اول هفته دارم ميگم: همه چيز خوبه! جاتون خالي رفته بوديم بيرون،اينقدر خوش گذشت!
اه... اه... ااااااااااااااااااااااااااااااه
آخه لامصب! نميشد اينجا باشي كنار من توي يه همچين موقعيت مسخره و تلخي؟ به چه دردي ميخوري تو آخه؟ چرا نيستي؟ چرا هيچوقت نيستي؟ چرا هر وقت كه هستي موقعيه كه من مشكلي ندارم؟ چرا موقعي كه تلخه همه زندگيم كنارم نيستي؟ چرا وقتي هستي همه چيز خوبه؟ چرا همه چيز قشنگه؟ چرا هر چي مشكله وقتي تو مياي از همون در ميره بيرون؟ چرا همه چيز از يادم ميره؟
دلم برات تنگ شده... اما تو اينجا نيا... همون جا بمون... لااقل اينجوري ميتونم باهات از مشكلاتم حرف بزنم... ميتونم يه كمي منطقي باشم... ميتونم بدون اينكه تحت تأثير نگاهت و چشمات قرار بگيرم حواسم رو جمع كنم. ميتونم «آدم» باشم، نه يه موجود شيفته كه فقط مات و مبهوت نگاه ميكنه و تنها توانايياي كه داره احساساتي شدنه.
* با اجازه از خواهرم «م.ن»
Subscribe to:
پستها (Atom)
