۱۳۸۸ آذر ۵, پنجشنبه

آرزو

گاه رویاها و آرزوهایم
آنقدر کوچک و ساده و دورند
که رسیدن به دست نیافتنی ترین قله ها
در برابرش
به سادگی چیدن شاخه گل بابونه است
رویاهایی به بزرگی سه حرف:
                                    "نرو"


و گاه
همین آرزوهای ساده
با اشک
چنان ترکیب سنگینی در سرم می سازد
که گردنم را تاب نگهدشتن اش نیست

۱۳۸۸ آبان ۱۰, یکشنبه

حواس پنجگانه


اين همان ملكه سراسر زمين است
هموست كه با تو سخن مي‌گويد
آنكه زيبايي اش را با تو به باور رسيد
مهمان من
اين بار ميزبان تو
معبدي ست كه زمين اش
زير ضربه قدم‌هايت مي‌لرزد
و درهايش به يكباره پيش رويت باز مي‌شود


بيا
پيشتر بيا
كه زمان ايستادنت
هستي ام
نيست مي‌شود
و آنگاه كه مي‌نشيني
به پايت مي‌افتد


حيرت تمام زندگي را در چشمانم نمي‌بيني؟
من همانم كه به چشم بر هم زدني
وجودم را
كه تجلي تمامي زيبايي‌هاي جهان است
به آتش مي‌كشم
تا معجزه ي چشمانت را
آن زمان كه آتش را گلستان مي‌كني
از ميان شعله ها به نظاره بنشينم


بيا
قدم به ميان آتش بگذار
كه هميشه
آنچه مي‌سوزد
نمي‌سوزاند
بيا تا ببيني
خنكاي باران و بوي بهشت را
چه ساده برايت
به قربانگاه مي‌برم


گوش كن
نمي‌شنوي؟
اين صداي قرقاولان مست است
بر شاخه ها
كه آواز شعف سر داده اند
آنان كه
آرامش نفس‌هايت
نمي‌هراساندشان



چشم كه مي‌گشايي
انگار
آفتاب ميان قطرات باران
طلوع مي‌كند
و زمين خشك
با طعم آفتاب و باران
سبز مي‌شود



افسونگرا
اين معبد كهنه
با معجزه لمس سرانگشتان سبزت
زيبا مي‌شود
معبدي كه زمان بدرقه
پيش پاي قدم‌هايت
ويران مي‌شود