۱۳۸۸ اسفند ۲۵, سه‌شنبه

شعر تو

اين شعر از آن توست

به تمامي...

خط‌ هاي‌ اش

خطوط مورب گونه هاي تو را ماند؛

شگفت انگيز و مرموز



آن زمان كه مي‌خندي

شروع شعر است

و سكوتت

چون نقطه اي ميان واژه‌ها

زمان را متوقف مي‌كند


وسعت سينه ات

صفحه ي سفيد دفتر من

و دست‌هايت

آن‌چه

قلم سبز مرا هدايت مي‌كند.

و گيسوان تو
                             - بهانه هاي ساده عاشقي من -

آشفتگي ذهن مرا مي‌ماند،

آن زمان كه تو در كنارم هستي



و نفس‌هايت

واژگان من،

با همه ي فراز و فرودش

كه شماره به شماره مي آيند و مي‌روند؛

و آن‌چه به جا مي‌گذارند

ردپايي آتشين است

در شعر زندگي ام



قدم‌هايت

ضرب-آهنگ كلمات است

و نگاهت

آنچه مرا وا مي دارد

زندگي ام را به زمين بگذارم

و

قلم را بردارم.



0 Comments:

Post a Comment