۱۳۸۸ بهمن ۲۰, سه‌شنبه

بيست

مي‌ترسم

مضطربم

گيج و مبهوت به آمدنت مي‌انديشم

لحظه به لحظه كوبه‌هاي قلبم را مي‌شمارم

...

و تو از در مي‌آيي



اين تن آشفته را در آغوش بكش

شرمم را باور نكن

به فرارم مجال نده

كه امن‌ترين جاي زمين

جايي‌ست ميان دست‌هاي تو؛

آنجا كه مي‌توان همه عمر زندگي كرد



گرماي مردادماه شهرم را

در شب‌هاي سرد زمستان غربت

آسان تجربه مي‌كنم

وقتي

كمربندي آتشين

تا صبح همراه من است!



و صبح

نه با آواي خروسان

كه با لب‌خند تو آغاز مي‌شود

و صداي‌ات

چون ضربه‌هاي نرم انگشت بر كليدهاي پيانو

جهان را زيبا مي‌كند:

«سلام»



مي‌بيني

چه ساده به تمام جهان فخر مي‌فروشم

آن زمان كه

شيرين‌ترين عسل هستي را

با خنده‌هايت مز مزه مي‌كنم؟



با شمايم

اي نابيناترين نابينايان!

اي كساني كه ايمان نياورده‌ايد به معجزه چشم‌هايش!

زيباترين غزل جهان را

كه در نگاهش موج مي‌زند چگونه نديديد؟

...

اكنون اين منم

كه نانوشته‌ترينِ غزل‌ها را

تصوير مي‌‌كنم



باز هم شب است و من

كنار پنجره

در سياهي‌ها به دنبال جاي پاي‌ات مي‌گردم.

كنار گوشم آهسته نجوا مي‌كني

«دوستت دارم»

مي‌خواهم در آغوشت بكشم اما

...

تو ديگر اينجا نيستي

0 Comments:

Post a Comment