۱۳۸۸ آبان ۹, شنبه
خواب... خواب...
آنچه نداشتيم
و هر آنچه داشتيم
اشتياق...
.
.
.
بي خواب زندگي ميكنم
اما
تو به من بگو
با اشتياق چه كنم؟
در آغوشت ميگيرم و جهان زيبا ميشود
۱۳۸۸ آبان ۶, چهارشنبه
اعصاب و روان ندارم... مرتب دارم حرص ميخورم
(چرا عادت كردم به اينكه هي بگم اعصابم خرابه؟ چرا همش فكر ميكنم همه چيز بد و ناجور داره پيش ميره؟ اينكه تمام جامعه دور و اطرافم تبديل شده به فضاي شك و دو دلي؛ اينكه يه مدته مشكلاتي پيش اومده كه هنوز هم حل نشده؛ اينكه سعي ميكنم به جاي مواجه شدن با مسايلي كه پيش مياد، ازشون فرار كنم؛ اينكه ناراحتي اطرافيانم هميشه باعث ناراحتي من ميشه و اطرافيانم هم در حال حاضر همه ناراحتن؛ و ... هيچ كدوم از اينا دليل مناسبي نيستن براي اينكه هروقت ميخوام چيزي بنويسم، با اين شروع كنم كه: اعصابم خرابه
پس از اول شروع ميكنم
امروز 29 مهرماه سال 1388، چهارشنبه است. فعلاً ساعت 7 صبحه و من نشسته ام و دارم سعي ميكنم 4 خط بنويسم. كمي بيحوصله ام اما نه اونقدر كه بخوام بخاطرش اخم كنم. اين يكي دو روزه، يه جورايي احساس تازگي ميكنم و همين احساس تازگي بهم كمك ميكنه كه كمي وقايع اطرافم رو راحتتر تحمل كنم؛ با اينكه كلي سئوال از رفتار اطرافيانم برام پيش اومده كه واقعاً با عقل خودم نميتونم براشون جوابي پيدا كنم. اصليترين سئوال (كه ميشه گفت اغلب در موارد مختلف، مشتركه) اينه: چرا اونقدري كه ما به اطرافيانمون اهميت ميديم، سعي ميكنيم اونا رو درك كنيم، بقيه اينجوري نيستن؟ چرا ما رو نميفهمن؟ مواردي كه توي زندگي ما وجود داره چيزاي خيلي شاق و عجيبي نيستن، چرا اونا رو درك نميكنن؟
اينكه آدم احساس كنه داره به سختي با يكي كشتي ميگيره و هيچ كس نيست كه كمي، سوت و دست كه پيشكش، فقط حضور داشته باشه، يه كم ناراحت كننده است؛ اونم براي كسي كه براي تشويق يك راه رفتن ساده ي ملت، حلق و گلوي خودش رو پاره ميكنه
نميدونم چرا يادم افتاد به فيلم نون و گلدون مخملباف! يادمه يكي از شخصيتهاي اصلي فيلم در جواب شخصيت همراهش گفت: «آره، من مادر بشريتم، تو هم بشو پدرش» يا يه چيزي شبيه اين. يادمه اون موقع برام خيلي جالب و از طرفي عجيب بودكه يه نوجووني، هدف و راهي كه براي آينده ي طولاني مدتش داره ترسيم ميكنه اينه كه مادر، يا پدر بشريت باشه
اما... باور كنين من قصد نداشتم مادر بشريت باشم (فكر ميكنم پدر بشريت بودن خيلي سادهتر از مادر بودنه!) اما مدتهاي درااااااااازيه كه دارم يه جوري رفتار ميكنم كه دست كمي با مادر بشريت كه نه، ولي لااقل لَلِه ي اطرافيانم، ندارم.اين نقش، نه براي خودم جالبه، به اين جهت كه بدون باورش، خودم رو مجبور به بازيش كردم؛ نه براي معدود كسايي كه شخصيت اصلي من رو باور كردن. ضعف بنيادي اين نقش بازي كردن اينجا خودش رو نشون ميده كه تا يه زماني شما ميتوني ادامه اش بدي. اگر توي اين مدت اين نقش رو باورش كردي (يا لااقل بهش تسليم شدي) كه خوب، همه چيز رديفه و همه راضين از وضعيت موجود. اما... اگه نتوني باهاش كنار بياي، رفته رفته گندش درمياد، همه شاكي ميشن، اعتراض ميكنن و دست آخر تنها كاري كه ميكنن اينه كه يه نشان «تمشك طلايي» بهت ميدن
توصيه: اگه ميخواي خودت باشي، و جرأتش رو هم داري، بايد خودت رو براي «با لبخند» دريافت كردن جايزه ات، حتي اگه تمشك طلايي باشه آماده كني
۱۳۸۸ مهر ۲۷, دوشنبه
هميشه وقتي ذهنم به حوزه حقوق زنان وارد ميشود، اين به ذهنم ميرسد كه كشور ما، در مقايسه با كشورهاي ديگر كه زنان گرفتار فرهنگ ريشه دار خشونت مردان اند؛ وضعيت ديگري دارد. زنان ما بايد با مرداني به مقابله بپردازند كه با اتكاء به حقوق حقه و قانونيشان كه از سوي دستگاه قانوني و قضايي كشور به آنها داده شده، در حال جذب و اجراي فرهنگي هستند كه اعمال خشونت را بر زنان غير انساني نميداند؛ فرهنگي كه وجودش، راه متوليان مذهب و آمران سياست را هموارتر ميكند تا عدم وجودش
۱۳۸۸ مهر ۲۶, یکشنبه
وضعيت پيش آمده براي ذهن و روحم، وضعيت جالبي نيست، اصلاً نيست. اين به هم ريختگي را زماني كه مسئله دلارا هم پيش آمد، و زمان اعدام ماكان، و حسين و ... هم داشتم؛ اما حالا
....
تفاوت را نميفهمم. شايد همان موقع هم همين حس را داشتم. اين حس كه "بدتر از اين حال سراغ ندارم" اما... در حال حاضر با علم بر اين كه "بدتر از اين هم ممكن است" با افسردگي ام سر ميكنم.
گهگاه فكر ميكنم شخصيتي هستم كه توانايي دارم كه هر نوع ترس و خشونت را تحمل كنم؛ و اغلب هم اينطور است. (شايد اين شخصيت سازي كاذب است و از آن جهت كه براي رويارويي با موقعيتهاي ابلهانه زندگي نياز به اين نوع از شخصيت دارم) را اما حالا، در همين لحظه، آن تصوري كه از خودم براي خودم ساخته بودم، آنقدر دور از دسترس بنظر مي آيد كه مات و مبهوت، فقط نظاره گرم
چيزي كه اتفاق افتاد اين بود: بالاخره به اين نتيجه رسيدم كه در كشوري زندگي ميكنم كه خشونت، تبديل به جزء لاينفك و مقبولش شده است. و ... مردمي را ميبينم كه به سختي و با فلاكت تلاش ميكنند كه در مقابل اين روند مقاومت كنند؛ مردمي (به باور من) در اكثريت؛ مردمي كه در سكوت، براي كتك خوردن تن خود را آماده ميكنند؛ مردمي كه از صبح تا به شب و از شب تا به صبح دست به دامان خدا و كساني ميشوند كه ميتوانند جان يكبچه را بگيرند، و ميخواهند كه بگيرند؛ مردمي كه براي كشته شدگان آن سوي جهان سياه ميپوشند و اشك ميريزند؛ مردمي كه مهربانند و دارند در تالاب زشت خشونت "محتوم" و "قانوني" اين كشور دست و پا ميزنند
بله، من در اين كشور و با اين مردم زندگي ميكنم. و آن خشونت را به دلگرمي اين مردم تاب ميآورم
۱۳۸۸ مهر ۱۱, شنبه
پس از جابجایی سعید مرتضوی از(به زعم بعضي تحليلگران عزيز داخلي و خارجي) سمت مهمی مثل دادستانی تهران به مقامی نمایشی مانند "دادستانی کل کشور" حالا چشم مان به دو خبر دیگر مزین شد. (بماند که ما ملت، عادت به فریب دادم خود داریم و به این مسئله دقت نمی کنیم که: مهم نیست سعید مرتضوی چه سمت "غیر مهمی" دارد؛ او به هر سمتی که گمارده شود، آن سمت خود به خود پراهمیت خواهد شد! گذشته این که کسی از جایی به جای دیگر نقل مکان! می کند، با اینکه "به دلیل تخلفات انجام شده از سوی او، محاکمه شود" تفاوت دارد)
این دو خبر از این قرارند
اول؛ فرستادن دادستان کل کشور (قربانعلی دری) به اراک با حکم مقام معظم رهبری، و منصوب شدن وی به "امامت جمعه" آن شهر
دوم؛ خبری که برخی منابع از "برکناری" حسین طائب" از فرماندهی بسیج منتشر کرده اند
حالا با خواندن این دو خبر (با عرض پوزش) به یاد متن زیبا، ولی از پایه نادرست ابراهیم نبوی می افتم (که آی مردم! فرهنگ "سگ زرد برادر شغال است" را رها کنید. چنین نیست و چنان است. و این اتفاقات در نتیجه اقدامات متهورانه ماست و ...) بله، درست است که اینها همه در جواب اقدامات متهورانه ماست اما... از این که بگذریم، اینها اخبار خوشی نیستند... اینها خبر از ژست هایی می دهد که با ذهن من و شما بازی می کند. همین!
۱۳۸۸ مهر ۱۰, جمعه
به خودم كه اومدم ديدم نزديك ۳ ساعته كه يه گوشه كز كردم و تكون نخوردم. ميفهمم كه اين مسئله طبيعي نيست ولي... چكار كنم؟ ترس... ترس داره ديوانه ام ميكنه و من... مثل هميشه (آگاهانه) لجبازي ميكنم
(ميدونم! الان ميگي آخه از اين لجبازيها چي گيرت ميياد؟ و من هم (مثل هميشه) جواب ميدم: هيچي!)
ميترسم... از تنهايي به طرز احمقانهاي ميترسم... از اين ميترسم كه باز هم "من" بيخيال شم و بيام جلو... از نداشتن غروري كه براي تو ندارم، ميترسم... از خودم ميترسم... از تو ميترسم... از اينكه ديگه من رو نبيني، من رو نشنوي، ميترسم... از اينكه ديگران من رو بخوونن و تو نخووني، ميترسم... و اين ترس، تقريباً فلجم كرده
واقعاً درك ميكني كه من هميشه ي هميشه به تو فكر ميكنم؟ و آرزوي دست نيافتنيم اينه كه تو، فقط همين رو مسئله رو باور كني؟
ميترسم... ميترسم كه حتي ندوني ميترسم
ميترسم، اما... هنوز هم يه گوشه كز كردم و آرزو ميكنم بياي پيشم؛ قبل از اينكه من بي طاقت بشم و بدوم به طرفت بياي پيشم... با اينكه ميدونم نمياي
Subscribe to:
پستها (Atom)
